بابلو بچه ای شیطانی بود مادرش به او گفت مواظب خانه باشید و او آشفتگی خانه را ساخت ؛ از وی خواسته شد پارچه ای را در خیابان بفروشد و در واقع وی پارچه را به مجسمه سنگی فروخت. با این حال ، او از بدبختی نعمت یافت و سکه های طلا پیدا کرد و زندگی مشترکی را با مادرش گذراند.